"اگر به اندازه ی کافی صعود کنیم، به ارتفاعی میرسیم که در آن، مصیبت دیگر مصیبت بار جلوه نمیکند."
خواستم بگم مدتیه حال و روز خوشی ندارم، دیدم طول این مدت انقدر زیاد شده که دیگه نمیشه بهش گفتی "مدتی"!! کم کم دارم به این نتیجه میرسم زندگی همش پر از این ناخوشی هاست. گاهی در برابر هجوم این ناخوشی ها به شدت احساس ضعف میکنم و ناخواسته از همه چی بیزار میشم. احساس میکنم از این زندگی و هرچیزی که در اون هست متنفرم. ولی گاهی یه حرف یا یه شعر یا حتی همینطور بی هیچ دلیل خاصی حال و هوای منو به شدت تغییر میده. طوری که تمام ناخوشی ها و ناراحتی هام رو حقیر و بی ارزش میبینم. احساس میکنم هیچ کدوم از این ها اهمیت چندانی ندارن و چیزهای مهم تری واسه فکر کردن بهشون و ناراحتی بابتشون وجود داره. دلمشغولی هایی پراهمیت تر. انگیزه ی بودن پیدا میکنم. انگیزه ی زندگی کردن. میبینم میشه به چیزهای موندنی تری فکر کرد به جای دل بستن به خوشی های گذرایی که جز ناخوشی برام به بار نمیارن. ولی متاسفانه با وجود دونستن و باور داشتن به همه ی این ها انگار این لحظه های دلتنگی و بیزاری از زندگی و احساس پوچی گریز ناپذیرن و گهگاه، چه کم چه زیاد، سراغم میان.
در ضمن من معمولا با این جملات کلیشه ای و فیلسوف مآبانه خیلی حال نمیکنم! ولی این جمله ای که اول پستم نوشتم از همون جنس حرف هایی بود که میگم شنیدنشون یا خوندنشون حالم رو از این رو به اون رو میکنه. تنها جمله ای از یه کتاب 500 صفحه ای که کاملا به دلم نشست : ) ( البته همین که یه جمله هم تو کل کتاب پیدا بشه که بتونه حال من رو این همه تغییر بده خیلیه ها! گاهی هزاران صفحه کتاب میخونم و اون چیزی که باید و شاید رو توش پیدا نمیکنم! )
دیشب یه کتابی رو داشتم میخوندم از مرحوم ع.ص. کتاب فوق العاده ایه و من هر بار که میخونمش لذت عمیق تری از حرف هاش میبرم. ولی یه بند از این کتاب خیلی به نظرم قشنگ بود:
"هنگامی که یک عمر برای دلم دویدم، چه بازدهی دارد؟ هنگامی که یک عمر برای هوس های مردم سوختم، آنها به من چه میدهند؟ جز چهار تا بارک الله و یک دقیقه کف زدن و چهار دقیقه سکوت. اگر این خلق، از فرزندم گرفته تا زنم، تا پدرم، تا مادرم و دیگران به من چیزی دادند و برایم لذتی آوردند باید بسنجم که چه چیز از من گرفته اند. آیا اینها بیش از آنچه داده اند، از من نگرفته اند؟ مغز من و دل من و عمر من به سوی آنها رفته، سرم شده ... و دلم شده انبار موجودها و بتخانه هاشان و عمرم شده چراگاه و جولانگاهشان، که چی؟ خودم هم نمیدانم، فقط میدانم اسیر عادت ها و هوس ها شده ام و از فکرم و سنجشم و اراده ام کاری نکشیده ام."