1. میگم کنار اومدم با این وضعیت؟!
میگم عادت کردم بهش؟!
میگم تنهایی چقدر لذت بخشه؟!
میگم...
اوکی! دروغ میگم!!
من میگم! تو چرا باور میکنی؟! تو چرا باور میکنی به این سادگی ها میشه باهاش کنار اومد و دلتنگ نشد!؟ به همه هم که دروغ بگم، به خودم که نمیتونم دروغ بگم! خودم که میدونم حال و روزِ خودم رو! خودم که از دلم خبر دارم! خودم که میدونم دارم به خودمم دروغ میگم!!
بارونِ بهار که نبود اون همه احساس که بخواد یهو همش نیست بشه! هنوز داره میباره، ولی نم نم...

حق بدید بهم اگه دست و دلم به نوشتن نمیره. اگه حوصله ی هیچ کس رو ندارم. اگه دلم ساعت ها پیاده روی زیر بارون رو میخواد، البته تنهایی!
2. منو میبینی و ندید میگیری؟! فکر میکنی نمیدونم کجاها دنبالم میگردی؟! فکر میکنی نمیدونم...؟! میدونم و می بینم، فقط میخوام ببینم تا کِی میخوای تظاهر به ندیدنم کنی؟ تا کِی؟
3. بگذار تا بمیرد این اشتیاق ناچیز
بگذار تا بیافتد این برگِ زردِ پاییز
پ.ن.1. شماره گذاری صرفا برای گفتنِ این بود که مخاطبِ هر قسمت میتونه یه شخص متفاوت باشه و همه ی ضمیرها لزوما به یک شخصِ خاص برنمی گردن!
پ.ن.2. 2 بار پست رو نوشتم با این اعصابم! بار اول یادم رفت کپی کنم، پرید!! بار دوم کپی هم کردم، ولی حالا که اومدم پیست کنم میبینم نیست!!! واقعا این بلاگ اسکای هم وقت گیر اورده بره رو اعصابِ نداشته ی من!!