ثانیه های گمشده من

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست / آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

ثانیه های گمشده من

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست / آیا هنوز آمدنت را بها کم است؟

بی هدف

عجیب شب و سکوت و تنهایی اش رو دوست دارم. با اینکه خیلی وقت ها تمام طول روز رو هم تنهام، و از سر و صدای خیابون هم در امانم، ولی نمیدونم چرا شب برام یه چیز دیگه است!
این روزها جزو آروم ترین و بی دغدغه ترین روزهای این چند ماهمه، ولی به شکل نافرمی احساسِ کمبودِ دغدغه و دلمردگی پیدا کردم. خودم میفهمم چقدر لحظه هام بی هدف شده و چقدر پوچ. خودم میفهمم چقدر بلاتکلیفم. اصلا نمیدونم خودمم دارم چی کار میکنم. خیلی هنر کنم بدونم تا یه هفته دیگه برنامه ام چیه! برای بقیه اش...! حتی از فکر کردن به اینکه میخوام چی کار کنم آخر و به کجا برسمم دارم فرار میکنم. بس که این یه سال به تناقضاتِ عجیب و غریب رسیدم، هدف های قبلیمو گم کردم، هدفِ تازه ای هم پیدا نکردم. هرچی هم این پدر دلسوز میخواد کمکم کنه، به هر طریقی که بلده، خب تا وقتی خودم نخوام، فکر نمیکنم هیچ اتفاقی بیافته! پر شدم از بی هدفی و سردرگمی و روزمرگی. چیزی که ازش متنفرم. روزهایی که با دیروز مو نمی زنن و فرداهایی لحظه به لحظه قابل پیش بینی! دیگه خودمم داره حالم از این وضعیتم به هم میخوره!
به طرز مسخره ای یهو افکارم از هم گسسته میشه و رشته ی کلامم رو گم میکنم! ذهنم میپره به یه جای دیگه و از حال و هوای چیزی که داشتم میگفتم میام بیرون!
مدتیه دارم یاد میگیرم چطور چشمم رو به روی دردها و مشکلات و دغدغه هام ببندم و تظاهر به خوب بودن و خوش بودن بکنم و خودم رو محکم تر از چیزی که واقعا هستم نشون بدم، بلکه روزی برسه که نیازی به تظاهر نباشه و هیچ چیزی نتونه من رو به هم بریزه و زندگی ام رو بازیچه ی خودش بکنه.
فکر کنم یه کم پراکنده حرف زدم، ولی به نظرم خیلی قابل درک تر و مفهوم تر از پست های قبلیم بود. این وبلاگ نویسی به من یاد داد چطور با وجود نوشتن احساساتِ شخصی ام، طوری بنویسم که هرکسی بدون بودن در جریان زندگی ام، خیلی چیزی از حرف هام سر در نیاره! هرچند خیلی وقت هام مجبور به فیلتر کردن احساساتم شدم! ولی سبک نوشتنم نسبت به زمانی که تو یه دفتر برای خودم مینوشتم خیلی فرق کرده. اینجور نوشتن رو دوست دارم، فقط گاهی که دلم میخواد حرف دلم رو فریاد بزنم، از این که دنبال راهی واسه نامفهوم کردنش بگردم، کلافه میشم!
چقدر حرف زدم! خودم فکر میکردم به 2 خط هم نرسه این پست  دستم گرم شده گویا، زمان از دستم در رفته! همین دیگه! فعلا!

**عادت به نبودنِ کسی به معنی بی علاقگی نسبت بهش نیست!
نظرات 3 + ارسال نظر
مهرسا پنج‌شنبه 1 اسفند 1387 ساعت 12:49 ب.ظ

به دلیلی که اینطور شدی کاری ندارم.
ولی متاسفانه تازه رسیدی به حالتی که من خیلی وقته دچارشم.
فقط زندگی می کنم چون...همینی که هست!
...:(

میگم بیا بمیریم از این زندگی راحت شیم! من تو رو میکشم، تو هم منو بکش! ولی اول من تو رو میکشما!! ((; "-:

[ بدون نام ] پنج‌شنبه 1 اسفند 1387 ساعت 05:01 ب.ظ http://no-1.blogsky.com

اول اینکه anti flooding غیر فعاله نمی دونم چرا همچین پیغامی بهت داده !
دوم اینکه خشن نیستم ! فقط اعصاب ندارم !!!!!!
سوما پست بالایی رو خونده بودم ولی خواستم بعدا بیام کامنت بذارم که ....... (خودمم نمی دونم چرا ! اینقدر گیر نده ! مجبورم می فهمی !!!!!)
چهارما با خودکشی خییییلی موافقم ! (البته نه برای خودم ها !) به نظر من راحتترین راه برای حل مشکلات (حتی مشکلات خیلی ساده) خودکشی هست !!!!!
پنجمم نداریم !

یعنی مثلا به نظرت چون معدلم این ترم سر یک دهم A نشد، خودکشی کنم خوبه نه؟! :دی
تو چقدر واقعا دوستِ بابی هستی!! :دی
اون قسمت مجبور بودنتم خوب میفهمم :دی
شک نکن :دیَ

[ بدون نام ] جمعه 2 اسفند 1387 ساعت 07:35 ق.ظ http://no-1.blogsky.com

۲ساعت دارم فکر می کنم که دوستِ بابی چیه ؟!!!! اصلا نمی تونستم تلفضش کنم !!!!!!!!!!!!!!
(البته الان فهمیدم ها !)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد